|
ديوجانس حكيم
مي گويند:در ملاقاتي كه اسكندر با ديوژن(ديوجانس حكيم)كرده بود-و ديوژن در آن لحظه در آفتاب گرم مي شد-به ديوژن گفت چيزي از من بخواه.حكيم گفت سايه ات را از سر من كم كن!و اسكندر گفت:اگر اسكندر نبودم، مي خواستم كه ديوژن باشم.و اين ديوژن هم آدمي بود كه در كليه فصول پا برهنه راه مي رفت و در رواق معابد مي خوابيد،لياس او يك ردا بود و ماواي او بشكه اي (خمره اي )بود كه در آن استراحت مي كرد ،جز اين از اندوخته ها چيزي نداشت، نوشته اند كه يك كاسه چوبين براي آشاميدن آب داشت، روزي ديد كه طفلي دو دستش را پر از آب كرده آشاميد،هم در زمان كاسه خود را بر زمين زده و گفت:اين هم زيادي است.
|+| نوشته شده توسط چونه گیر در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 23:50 |
|

