تبليغاتX
آمیرزا شاطر
 آوارگان سیاه پوست طوفان کاترینا

قصه سیاه و سفید

طفلی سیاه پوست،به مادر،به گریه گفت:     جان من از دورنگی ایام،خست و کاست

قوم سپیدچهره،به من طعنه می زنند         کاین مشت آبنوس چرا همکلاس ماست؟

در بازی ومکالمه وبحث ودرس ومشق        انگشت این سفیدنمایان،به من چراست؟

هر جا که رونهم،به اشارت به یکدیگر         تسخر کنند و بانگ بر آرند کاین سیاست

گر در ازل تفاوت ذات و عرض نبود              این قصه سیاه و سپید آخر از کجاست ؟

مادر گریست لختی و گفت ای عزیزدل       در کار حق مپیچ که کارش زما جداست

جرم سیاهی از پدر و مادر تو نیست          تقصیر بنده نیست،سیهکاری خداست!

 

|+| نوشته شده توسط چونه گیر در شنبه نهم مهر 1384 و ساعت 0:7